محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3353
تاريخ الطبرى ( فارسي )
موسى بن عامر گويد : چيزى كه مختار را به كشتن عمر بن سعد برانگيخت اين بود كه يزيد بن شراحيل انصارى پيش محمد بن حنفيه رفت و سلام گفت و سخن در ميانه رفت تا از مختار و قيام وى و دعوت او به خونخواهى اهل بيت ياد كردند . محمد بن حنفيه گفت : « اهميتش نده پندارد كه شيعهء ماست اما قاتلان حسين بر كرسىها با وى مىنشينند و صحبت مىدارند . » گويد : يزيد بن شراحيل اين سخن را از محمد بن حنفيه به خاطر سپرد و چون به كوفه آمد به نزد مختار آمد و سلام گفت ، كه پرسيد : « مهدى را ديدى ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « با تو چه گفت و چه سخن رفت ؟ » يزيد ، خبر را با وى بگفت . گويد : چيزى نگذشت كه مختار عمر بن سعد و پسرش را بكشت و سرهايشان را همراه كسى كه نام برديم براى محمد بن حنفيه فرستاد و همراه آنها نامه اى براى ابن حنفيه نوشت به اين مضمون : « بنام خداى رحمان رحيم « از مختار بن ابى عبيد ، درود بر تو اى مهدى . و من حمد خدايى مىكنم « كه خدايى جز او نيست . اما بعد ، خدا مرا برانگيخت كه عقوبت دشمنان شما « باشم كه يا كشتهاند يا اسير يا فرارى ، حمد خداى را كه قاتلان شما را بكشت « و ياران شما را ظفر داد ، سر عمر بن سعد و پسرش را براى تو فرستادم . « از آنها كه در كشتن حسين و اهل بيت وى كه رحمت خدا بر آنها باد ، « شركت داشته بودند هر كه را به دست آورديم بكشتيم ، خدا باقيمانده « را نيز به دست ما خواهد داد . من از آنها چشم نمىپوشم تا بدانم كه « بر عرصهء زمين هيچكس از آنها نمانده است . اى مهدى راى خود را